فكر نكنيد من تنبل شدم ها ..چون سواد مواد درست حسابي ندارم نمي تونم چيزي بنويسم اين مامانم هم همش كار داره!!! تازه هوس كردن دوباره تغيير محل بديم تا براي من بهتر باشه ..مامانم ميگه اينجوري پرنيان رو بيشتر بيرون ميبرم و ساعتي ميگذارمش مهد تا با بچه ها بازي كنه ...اما شما شاهد باشيد ها ...دارن ميرن سمت محل كار خودشون ...اما خداييش مامانم خيلي كار ميكنه تا به من خوش بگذره ( پرنيان بزرگ شدي اين قسمت متن رو يادت بمونه: مامان)
ديگه اينكه براي خودم خانمي شدم و مثل طوطي هرچي بقيه بگن منم تكرار ميكنم ..مثلا" ديشب ساعت 12 شب عمو ميخواست بياد دنبالم توي ساختمون جلوي در هي داد ميزدم عموووووووووووووو عمووووووووووو البته اخرش لبامو غنچه ميكنم اين جوري همه بهم ميخندن ..عموم هم تا از طبقه پايين اومد كلي كيف كردخيلي كارا ياد گرفتم مثلا" جورچيني كه مامان برام خريده رو خودم ميچينم . دست و صورتم رو ميشورم ( گربه شوري!) جيش ميكنم چند دقيقه بعدش ميگم!!!! امروز كمك مامانم ليوانها رو داخل روزنامه چيدم . از چند تا از ليوانها هم خوشم نيومد شكوندم !!!هر چي گيرم بياد توي كارتونهاي خالي ميندازم!!( كمك مامانم) مثلا" ديشب هي اومدم به مامان و بابا اشاره كردم توي كارتن چيزي اوفتاده گوش نكردن..اخر بلند گفتم : تبتيح !!!!!!!!! كه كلي خوششون اومد . اخه نمازم دير شده بود! توي كارتن تسبيح انداخته بودم دستم نميرسيد!
شما هم حوصله داريد حرفهاي منو ميخونيدها ..بايد برم با جارو برقي بازي كنم تا مامانم سريع جمش نكرده ...
لينك | نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:40 توسط الهام |
جديدا" ياد گرفتم ادا بيام و با حالتي مثل گريه و ناله كردن ميخندم و .... مامانم خيلي اينكار منو دوست داره براي همين هم هر موقع كه ميمي بخوام و مامان هم بخواد به جاش به من غذا بده از اين ادا ها ميام تا دلش به رحم بياد اخه من همش اويزون مامانم هستم و حالا چي بشه دل مامانم رو شاد كنم و غذايي بخورم ..
كلمات زيادي ميگم ..مثلا" تا عكس امير ارين رو ميبينم با ناز ميگم " ايين
تا اقا جون رو ميبينم با تشديد داد ميزنم اقا
به مامانم و ماماني و مامان جون هم ميگم " مامان !!!!!!!! خيلي حال ميده هر سه بر ميگردن ميگن جونم..منم ميخندم هي
تا چيزي ميخوام ميگم " ااونا( از اونا)
تا چيزي رو بخوام صاحب بشم ميگم " مايميه( كال منه)
بخوام بگم اره ميگم : اييه
به مورچه ميگم " مو و ابتكار خاصي دارم توي نابود كردنشون از زير فرش هم شده پيداشون ميكنم
به موي سر ميگم " مو ..ديگه چيزايي كه بلدم مثل: گل ..برق .. باد.. دس( دست) ..پا.. ددر .. اب به .. قام ..جيش.. و..........
امسال توي كاراي خونه به مامانم كمك ميكنم مثلا" تا مامانم كشوهاي اتاق رو تميز ميكنه ميره اشپزخونه برام به درست كنه ..منم دوباره كشوها رو تمييز ميكنم ..فقط نميدونم چرا مياد توي اتاق حالش بد ميشه ..ولي من مامانم رو دوست دارم بازم ميرم كمك كنم ميرم كفشهاي جاكفشي رو براش ميارم !!!!!!!!!!! تازه بلدم از توي كابينت هم ظرف بردارم . روي هوا نگه دارم و بگم "" اييه ( مثلا" كسي رو صدا ميكنم) تا مامانم بدو بدو بياد از دستم بگيره ..
كلي كاراي ديگه هم بلدم اما چون الان مامانم كار داره بايد برم كمكش اخه امروز 16 ماهم شده ........
لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 16:52 توسط الهام |خیلی حال میده اگه زبون درست و حسابی داشتم به همه نی نی ها یاد میدادم این شیطونی ها رو...
چند روزه یاد گرفتم خودم رو الکی لوس کنم ..تا بهم میگن پرنیان لوس شو " سرم رو روی شونم میگذارم و میخندم ..از اون خنده های خنده دارها~....
یاد گرفتم هر چی میخوام بگم " : ااونا( از اونا) خیلی بامزه میگم ..با تمام عظلات صورتم حرف میزنم و اخرش لبمو غنچه میکنم ..خیلی راحت هم هرچی رو بردارم میگم : مایه میه( مال منه)
اینم بامزه میگم چون هر بار که میگم قربون صدقم میرن...
دو سه روزی میشه به جای مامان و بابا گفتن وقتی میخوام صداشون کنم .میگم : ایه( با فتحه) ..نمیدونم چرا با اینکه دارم صداشون میکنم خندشون میگیره
خلاصه از هر چیز یه کوچولو بلغور میکنم مثل بچه پنگوئن میدوم و میرم قایم میشم ..
مامان برام اتاق درست کرده که هر موقع توش میرم پر از اسباب بازی هست ..اما من خرس خاله مرجانم رو بیشتر دوست دارم چون راحت میشه گوشاش رو گرفت جابه جا کرد ... چنگ زدن به بینی رو هم دوست دارم مخصوصا" بابا رو که خیلی فاز میده ...( بخدا مامانم یادم نداده ها!!)
دیگه هرچی بگم از به هم ریختن خونه کم گفتم در عرض چند دقیقه یه حال اساسی به مامانم میدم طفلی کمرش درد گرفته ..اما خوب منم دلم شیطونی میخواد خوو
یاد گرفتم تا حواسشون نیست کامپیوتر رو ریاستارت میکنم ..بعضی وقتها مثل بچه گربه میرم اون پشت ها و کلید برقش رو کامل خاموش میکنم ..اخه این مامان و بابام همش میشینن جلوی کامپیوتر نمیان با من همش بازی!!! بابام که همش داره برنامه نصب میکنه ..مامانم هم یا با خاله هست یا کلوپ!!!!
خلاصه با همه شیطونی هام 15 ماهه شدم ..دلبر لوس مامان لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:10 توسط الهام |
راستش هر موقع مامانم میخواد با الو حرف بزنه چون میدونم راه چارهای نداره میرم ازش می می میخوام اونم نه یکی دو تا!!!! تازه این مامانم برای اینکه صدام در نیاد زود زود قبول میکنه ..اما از دیروز بگم که جالب بود ..مامانم میخواست با یه خانمی حرف بزنه که من نمیشناختمش اخه مال کار مامانم بود به من گفت پرنیان گلم بیا با خرست بازی کن ..اخه من یه خرس دارم که هم ساعته هم چراغ داره هم قلکه خییییییییییلی دوسش دارم اخه خاله برام اورده ...خلاصه دیدم تا مامانم داره الو میکنه بدو بدو رفتم توی اشپزخونه اون در کابینتی که توش چیزای خییییلی قشنگه رو باز کردم اخه مامانم نمیگذاره من اونجا رو باز کنم تازه با بابا رفتن برای درها هم قفل گرفتن اما من دیدم در نیمه بازه و..................................
دلم برای مامانم سوخت طفلی تازه تمیز کرده بود وقتی اومد دید توی اشپزخونه هر جا پا میگذاره فلفل سیاه ریختم وا رفت ..اما من که دیدم الان مامان میگه" پپپپپپپپپپپرنیان! بدو اومدم توی اتاق و بلند بلند عکس خانمی که توی صفحه کامپیوتر بود رو نشون دادم گفتم عمه( با فتحه) .... عمه عمه .
.نمیدونم چی شد مامانم خندش گرفت ..؟؟ مگه من کار خوبی کرده بودم؟؟؟ اگه خوشش بیاد بازم براش انجام میدم!!!
خیلی بامزه هست وقتی میگیم"
پرنیان این (وسیله) مال کیه؟
- مایمیه( یعنی مال منه)
پرنیان بگو زهره؟
- دویه!
بگو عمو؟
- او!!!!!!!!!!
بگو رضا؟
یضا
بگو مریم ؟
میم( با فتحه م اول)
بگو برق؟
بق
بگو قرقره؟؟؟
ققره( جالبه خودت اولین بار گفتی و برات خیلی گفتنش راحته)
خودت هم کاری داشته باشی که اغلب کارت با من سر می می هست تند تند میگی ماما
بابا رو خیلی مظلومانه میگی
به غذا میگی به و سرت رو به علامت خوشمزه بودن تکون میدی
به اب به هم میگی به ! و یراست دستمون رو میکشی سمت یخچال.
به خاله میگی ؟
-ایه!!!!!!!
به در هم میگی در
به تخت میگی تخ
به اقا جون میگی قه قه که ما متوجه نشدیم تا اینکه با دست عکس اقاجون رو نشون دادی یعنی ای بابا من زبون ندارم درست بگم این عکسشه!!
این جور که معلومه کلماتی که ق توشون هست راحت تر میگی و این کلمه قسطنطنیه رو هم داری یاد میگیریها!!!!
قربونت برم که مایه میه رو از همه قشنگتر میگی....
شنبه ۲۸ دی رفتیم سر قرار دوستات همه متولد ابان۸۶ بودن کلی بچه بامزه با مامانهای مهربونشون فکر کنم از لطف بابا به من و تو هر کدوم یه جوری خوش گذشت!!!!( چشمک)
لينك | نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:46 توسط الهام |





